مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !! ...

 

وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !! ...
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !! ...
واقعا ...
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن

به کدام جانب ِ جهان بگریزم ...


"سید علی صالحی"  +

 ------------------------------------------------------------------------

 

 * اي عزيزان من! خود را بشناسيد كه شناختن خدا در خودشناسي است. كسي از اين انديشه (خداشناسي) زيان نديده است.  +

 

 

آقا ببخش! بال من آهو گرفته است

 

ضامن سلام! بال من آهو گرفته است
در من غمی غریب تکاپو گرفته است

من هم کبوترم، به خدا بال می‌زنم
وقتی حرم هوای هیاهو گرفته است

من هم کبوترم، چقدر فرق می‌کند؟
گنجشک خسته‌ای به شما خو گرفته است

دارد غریب می‌رسد آقا به ساحلت
این قایق شکسته که پهلو گرفته است

پهلو! چه گفتم آه ... ببخشید خسته را
از بهت واژه‌ها که فرارو گرفته است

این واژه سال‌هاست که در مبهمی کبود
رنگِ غروب غربت بانو گرفته است

بر من ببخش طاقت تکرار واژه را
راه مرا زمانه ز هر سو گرفته است

بی‌راه و بی‌پناه، من و آستان قدس
آقا ببخش! بال من آهو گرفته است

"خلیل عمرانی"

 

--------------------------------------------------------------------------------

از توصیه های اخلاقی آيت الله علي پهلواني تهراني (سعادت پرور) : +

 

*دنيا جاي پايداري نيست، گذرگاهي است به قدر رفع احتياج، دل به اين گذرگاه نبنديد.

 

*كوشش بي جا براي دنيا مكنيد كه به غير روزي خود نتوانيد رسيد.
غم و غصه دنيا را به خود راه ندهيد كه زيان در اين است.

 

*بالاخره روزي ما را از اين تعلقات و آنچه كه بدان دل بسته ايم جدا مي كنند و مي برند و به تعبير شاعر:

«عمري است پرده بستيم بر ديده خدابين / عمر دگر بيايد اين پرده ها دريدن»

ما هر روز پرده اي روي پرده هاي غفلت قبلي مي آوريم و مرتب وابستگي جديدي به وابستگي هاي قبلي مان اضافه مي كنيم. مال و مقام و چيزهاي ديگر، هر كدام زنجيري است كه به روح مان مي بنديم، آن وقت هنگامي كه ملك الموت مي آيد و مي خواهد چيزهايي را كه ما 60 يا 70 سال برگردن بسته ايم در يك لحظه قطع كند، براي مان دشوار است. اجمالاً بهتر است نبنديم تا نخواهيم باز كنيم، يا آن طور وابسته نباشيم كه دل كندن مشكل باش
د

 

از کجا می توان به خویش رسید؟

 


حرف دارم ولی برای خودم
حرفی از جنس غصه های خودم

حرفهایی که مال من هستند
حرفهایی فقط برای خودم

حرفهایی که برنخواهد خورد
به کسی جز من و قبای خودم

از کجا می توان به خویش رسید؟
من به دنبال رد پای خودم

همه شب یک غریبه می خواند
در خم کوچه با صدای خودم

این غریبه غریبه است اما
غیر او نیست آشنای خودم

باز امشب قدم زدن دارد
با خیال تو در هوای خودم  +

بد نیست که از سکوت تن پوش کنی
غوغای زمانه را فراموش کنی

بنشینی و در خلوت تنهایی خویش
گاهی به تپش های دلت گوش کنی!

کجایی  با صدای احسان خواجه امیری

 

 

عشق یعنی دو نفر بودن

 

  اینجا  حرف های خوبی گفته شده؛ که با خیلی هایش می توان موافق بود :

 

عشق یعنی ...
یعنی گذشتن از خود.گذشتن از آنچه که داری انچه که هستی..یعنی حل شدن در یکی دیگر یکی شدن با یکی دیگر...عشق همه مشکلات را حل میکند.آدم که عاشق می شود ..

استاپ !

این مزخرفات هزار ساله را دور بریزید.عشق چیز بسیار عالی ایست.عشق چیز سختی هم هست.

اما اینکه عشق یعنی از خود گذشتن و دیگر خود نبودن!! دیگر از آن حرفهاست یعنی توی بیست سالگی نه! اگر بیست سالتان است تا دلتان میخواهد از این چیز های عاشقانه ردیف کنید.از خودتان بگذرید.تجربه کنید.عشق بورزید.عاشق نامناسب ترین آدم ممکن بشوید فقط لطفا با این نامناسبترین آدم ممکن ازدواج نکنید...وقتی این عشق جوانسرانه تمام شد. عاقل بشوید.عاقل نه از آن مدل عاقل هایی که چرتکه دستشان است.آن نه.
عاقل یعنی برای خودتان احترام قائل باشید.خودتان را دوست داشته باشید.اصلا آدم تا عاشق خودش نباشد نمیتواند بفهمدعشق چیست.تا من بودن برایش معنا نداشته باشد نمی تواند معنای ما بودن را بفهمد.آدمی که تنهایی ناقص است، که تنهایی برنامه ندارد، که تنهایی ایده ال ندارد و عشق را راه نجات میبیند نا مناسب ترین آدم برای ورود به یک رابطه عاشقانه است.

این ها را میگویم چون خودم یکزمانی اینجوری بوده ام.سالها پیش... فکر میکردم آدم باید مثل ژولیت و نمیدانم کی و کی عاشق باشد.بعد فهمیدم.نه! زندگی بهم فهماند آن هم به زور(من هیچ چیز را با زبان خوش یاد نمیگیرم) که آدم عاشق میشود که خودش را بهتر کند. که عاشق بودن و عشق را بلد بودن از این شروع میشود که خودت را دوست داشته باشی.که به خودت احترام بگذاری.که نگذاری هیچ چیز شان انسانی تو را پایمال کند.که اگر کسی خواست پا روی آدم بودن تو بگذارد، پا روی برابر بودن تو بگذارد ، پا روی توانایی های تو بگذارد بتوانی به جهنم حواله اش کنی.اگر خودت را دوست نداشته باشی خیلی سخت است کندن.تحمل میکنی و تحمل کردن یعنی هر روز دورتر شدن از خودت هر روز یک قدم عقب نشینی.هر روز یک وادادن عاشقانه !!! از انسان بودن، از انسان برابر بودن

عشق بایدکه بسازد و پیش برود. اگر خودت نباشی دیگر چی را بسازی و کجا بروی؟ مثل این میماند که یک مشت سنگ خریده ای که خانه ات را محکم کنی بعد راه خانه ات را گم کنی و یکجایی وسط راه با آن سنگها یک خانه دیگر بسازی.بد هم نیست. به شرطی که ماهی باشی.حافظه نداشته باشی.تاریخ نداشته باشی.دلت برای گل های خانه قدیمیت ..همان خانه کهنه و درب و داغان تنگ نشود.عشق نباید تو را تبدیل به چیزدیگری کند. اگر عشق تو را تبدیل کرد به چیزدیگری، این دیگریه دروغ است.کاذب است.دوسال بعد برمیگیردی سر جایت.

برای همین باید از اول بدانی که آدمه تو را برابر دوست دارد یا نه.که میخواهد با تو جلو برود یا نه.که تو را به عنوان یک انسان میخواهد، با هوشت، با سوادت، با ترسهایت، با بدخلقیهایت یا یک عروسک میخواهد با لبخندی نقاشی شده روی لبش که فقط بله بگوید؟باید ببینی نه های تو را هم میخواهد؟جنگهایت را هم؟ این زن و مرد ندارد.این قانون آدم بودن است.آدم ضعف دارد. موی اضافه و بوی پا و اروغ و خستگی دارد. خانواده دارد.عقاید سیاسی و مذهبی دارد.

باید ببینی همه این ها را میتوانی باهاش شریک بشوی؟میخواهد اصلا تو را شریک کند؟ و شراکت برایش به معنای تصاحب نیست؟یعنی نمیخواهد تو تغییر کنی تا دوستت داشته باشد؟که دوست داشتنت را مشروط نمیکند به روزی که تو فلان و فلان کار را بکنی؟ عشق یعنی گذشت. اما نه از قدم اول.عشق یعنی گذشت سر شستن ظرف ها ی جمعه شب نه سر اعتقاد به خدا. عشق یعنی رعایت کردن احترام طرف نه خانه نشین شدن به خاطرش.عشق یعنی کنار یکی از جنس خودت..یا یکی که بودنت رابفهمد پیشرفت کنی و جلو بروی.کتاب های عاشفانه مال بیست سالگیست.

عشق یعنی دو نفر بودن.یعنی دو نفر ماندن.دو نفری که هر کدام نسبت به قبل آدم بهتری شده اند.نه که یکی آدم بهتری بشود و آن یکی هم نگاهش کند و لذت ببرد و هی خودش را فدا کند و هی هیچ بشود...

یادت باشد قبل از اینکه توی راه عشق خانه ات را گم کنی، خودت را گم کنی.ادرست را کف دستت بنویس. اسمت را کف دستت بنویس .آنوقت اگراحساس کردی یکزمانی یک چیزی بوده ای که توی جاده عشق گم شده فقط کافیست کف دستت را نگاه کنی... ( + )

 

 

مرا که مثل ماهی شده ام؛ خیلی ساده بخوان

 

اشعاری از سعاد الصباح در کتاب بانوی ماسه و ماه:

خواب

دیشب خواب دیدم

مثل ماهی شده ام

و در آب چشم های روشن تو

شناورم

از ترسم خوابم را برایت تعریف نکردم

ترسیدم پلک هایت را ببندی

و مرا خفه کنی!

مطالعه به شیوه نو

مرا مثل زبان عربی

از راست به چپ نخوان

مرا مثل زبان لاتین

از چپ به راست نخوان

مرا مثل چینی

از بالا به پایین نخوان

مرا خیلی ساده بخوان

همچنان که خورشید

سبزه ها را

و گنجشگ

کتاب گل را می خواند!

نقل از  :    فانوس خاموش

 

 

در چشم پر خمار تو پنهان فنون ِ سحر*

 

ای روی ِ ماه منظر تو، نوبهار ِ حُسن!
خال و خط تو، مرکز لطف و مَدار حسن!

در چشم پر خمار تو پنهان فنون ِ سحر
در زلف بی قرار تو پیدا قرار ِ حسن

ماهی نتافت چون رُخَت از برج نیکویی
سروی نخاست چون قدت از جویبار حسن

خرّم شد از ملاحت تو عهد دلبری
فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن

از دام زلف و دانه ی خال تو در جهان
یک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن

دایم به لطف، دایه ی طبع از میان جان
می پرورد به ناز تو را در کنار حسن

گِردِ لبت بنفشه از آن تازه و تر است
کآب حیات می خورد از جویبار حسن

حافظ طمع برید که بیند نظیر دوست
دیّار نیست غیر تو اندر دیار حسن

 

حافظ طمع برید که بیند نظیر دوست
دیّار نیست غیر تو اندر دیار حسن

   - نبودن توست که کور رنگ کرده مرا +

****************

  * شرح غزل از   "جمال آفتاب"  :

 

محبوبا! چشمان مست و جذبات جمالی ات عاشقان،بلکه عالم را به خود جذب، و آرامش را (دانسته و ندانسته) از آنها گرفته. تنها زلف و کثرات است که در سایه ی خود حُسن تو را پنهان نگاه داشته و به فریفتگانت اجازه ی دیدارت را نمی دهند؛ که:

فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ  ... ملکوت وباطن هر چیزی به دست اوست ...۱

وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ
و هیچ چیزی نیست جز آن که گنجینه های آن نزد ما (واسماء و صفات) استُ و ما آن را جز به اندازه ی مشخص (به عالم خلق) فرو نمی فرستیم. ۲

و جز از طریق آنان نمی توان با دیده ی دل دیدت تا آرامش حاصل شود.

 غلام نرگس مســـت تو، تـاجداراننـــد              خراب باده ی لعــل تو، هوشــیاراننـد
به زیر زلف دوتا، چون گذر کنی، بینی               که از یمین و سارت، چه بی قرارانند
خلاص حافـظ از آن زلــف تابـدار مبــاد                که بستـگـان  تـــــــو، رستـــــگارانند

محبوبا! در عالم چون تو به حسن وزیبایی و در نیکویی و جمال ندیدم. چرا چنین نباشی؟ که تو هرچه داری به خود داری، و دیگران هر چه دارند به تو دارند.

        یارم چو قدح به دست گیرد
           بازار بتان شکست گیرد

                                                        باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است؟
                                                      شمشاد سایه پرور من از که کمتر است؟

 

 معشوقا! هر جمالی  که در این عالم و جهان دیگر دلربایی و ملاحت دارد، خرمی و دلربایی را از تو وام گرفته؛ و هر حسنی که به لطف و برافروختگی مشهور گشته، به تو آن را داشته و دارد؛ که:

وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی غَلَبَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ ... وَ بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذِی أَضَاءَ لَهُ کُلُّ شَیْ‏ءٍیَا نُورُ یَا قُدُّوس

و (از تو درخواست می کنم) به اسمائت که بر ارکان و سراسر وجود هر چیزی چیره گشته ... و به نور روی (و اسماء و صفات)ات که هر چیزی بدان روشن و نورانی است. ای نور! ای پاک از هر چیز! ۳

 

ای دوست! مظاهر و کثراتت را در عالم ظهور دادی و با فریفتگی های مجازیِ آن ها همه را، دانسته و ندانسته،
( به ملکوتشان که جمال و جلال تو می باشد.) جذب و به دام خویش افکنده ای.« یک مرغِ دل نماند، نگشته شکار حُسن »، می خواهد بگوید: مظاهر اگر عشق می ورزند، به جمال تو عشق می ورزند.

 کس نیست،که افتاده ی آن زلف دو تا نیست           در رهــگذری نیـــست، که دامی زبلا نیـست
از بهــــر خــــدا،  زلـف میــــارای،  کــــه ما را              شب نیست، که صد عربده با باد صبا نیست
چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان              دنبـال تــو بودن، گنــه از جانــب مــا نیـــست

 

معشوقا! سالکین همواره در کنار دایه ی طبع و مجاهدات تو را پرورش می دهند و از رخسارت پرده و حجاب های عالم طبیعت را برکنار می زنند، تا حُسنت را از ملکوت خویش آشکار ببینند؛ که :

 وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِه
و هر کس بکوشد، تنها به نفع خودش کوشیده و مجاهده می نماید. ۴

وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّـهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ
و مسلما کسانی را که در (راه) ما مجاهدت می کنند، به راه های خود رهنمون خواهیم شد، و همانا خداوند با نیکوکاران است. ۵

إملِکُوا أنفُسَکُم بِدَوامِ جِهادِها.
با مجاهده و کارزار پیوسته، مالک نفسهایتان شوید. ۶

فی مُجاهَدَةِ النَّفسِ کَمالُ الصَّلاحِ.
کمال شایستگی تنها در مجاهده و جهاد با نفس حاصل می شود. ۷

مَن لَم یُجاهِد نَفسَهُ، لَم یَنَل ِ الفَوزَ.
هر کس با نفس خویش مجاهده نکند، هرگز به رستگاری نایل نخواهد شد. ۸

 

دلبرا! اینکه بنفشه و دیگر مظاهر را همواره به تری و تازگی و زیبایی مشاهده می کنم، بدین جهت است که آنان همواره آب حیات و زیبایی را لحظه به لحظه از لب تو می گیرند.

تُرک من، چون جعد مشکین، گرد کاکل بشکند        لاله را دل خون کند، بازار سنبل بشکند
ور خـرامان، ســـرو گلبارش کنـــد میــل چمن          ســرو را از پا درانـــدازد، دلِ گل بشکنـد


 محبوبا! کجا و کی خواجه ات چون تو را در حسن و جمال می تواند بیاید، تا مورد توجه اش قرار دهد.
« دیّار نیست غیر تو اندر دیار حُسن »

-----------------------------

۱. یس / ۸۳
۲
. حجر / ۲۱
۳. اقبال الاعمال / ص ۷۰۷ (فرازی از دعای کمیل)
۴. عنکبوت / ۶
۵. عنکبوت / ۶۹
۶.  غررو درر موضوعی باب جهادنفس ص ۵۰
۷و۸. غررو درر موضوعی باب جهادنفس ص ۵۱

- نویسنده کتاب  " جمال آفتاب"   احتمال می دهد که این غزل در مدح رسول الله (صلی الله علیه و اله) و یا یکی از اوصیائش (علیهم السلام) باشد.

 

 

 

بماند بقیه اش ...

 

السلام علیک یا اباعبدالله

 

یا حسین    یا حسین   یا حسین   یا حسین

تصویر از :  +       

 

     چگونه می شود ظهر عاشورا می گذرد
                                                            و
                                                                   ما همچنان نفس می کشیم؟!!

 

********

کوتاه کن کلام ... بماند بقیه اش
مرده است احترام ... بماند بقیه اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام ... بماند بقیه اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام ... بماند بقیه اش

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ ها تمام... بماند بقیه اش

گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام؟ ... بماند بقیه اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام... بماند بقیه اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام....بماند بقیه اش

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول
یافاطمه! سلام ... بماند بقیه اش

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدوام ... بماند بقیه اش

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت،
کاش از پیکر امام بماند ... بقیه اش

بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو
من میروم به شام ... بماند بقیه اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگ پشت بام ...بماند بقیه اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام ...بماند بقیه اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش
از کوفه تا به شام؟! ... بماند بقیه اش

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام ... بماند بقیه اش

قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام ... بماند بقیه اش

"محمد رسولی"

 

الوداع ای پور ختم المرسلین
تا به دیدار دگر تا اربعین! + 

                  
* تشنه تشنگی ها :  +